از "انسان بودنم" ... شرم میکنم ...

از "انسان بودنم" ... شرم میکنم ...

گاهی میخواهم ... انسان نباشم ...

"گوسفندی" باشم ... پا روی یونجه ها بگذارم ...

اما دلی را دفن نکنم ...!

"گرگی" باشم ... گوسفندها را بدرم ...

اما بدانم کارم از روی ذات است نه هوس ...!

"خفاش" باشم که شبها گردش کنم با چشم های کور ...

اما خوابی را پرپر نکنم ...!

"کلاغی" باشم که قار قار کنم ... پرهایم را رنگ نکنم ...

اما دلی را با دروغ به دست نیاورم ...!

بعضی ها ....

"انسانیت" را به گند کشیده اند ...!!!

روزی میرسد که ... حیوانات به قصد توهین ...

همدیگر را "انسان" خطاب میکنند ...!!!

بيایيد انسانيت را ترويج بديم

🌿 حواسمان باشد هیچگاه از اطرافیان خود نپرسیم: پدر یا مادرت، چگونه از دنیا رفت؟

🌿 هیچگاه از پدر یا مادری نپرسیم که فرزندتون چطوری درگذشت؟

🌿 هیچگاه از كسیكه هنوز كاری واسه خودش پیدا نكرده (خصوصا در جمع) نپرسیم؛ هنوز بیكاری؟ اگر هم کاری از دستمون بر میاد، تو جمع اینکار رو نکنیم.

🌿 هیچگاه از فقیر و تنگدست نپرسیم؛ پول احتیاج داری؟بدون اینكه بخواد، بهش بدیم تا همیشه براش عزیز بمونیم و حرمت و احترام رو حفظ کنیم.

🌿 شما خواهرم...هیچگاه از زنـے كه بچه دار نمیشه نپرسید؛ هنوز بچه دار نشدین؟ بلكه از خداوند بخواهید بهشون فرزندی نیکو عطا كنه.

🌿 هیچگاه از میهمان نپرسیم؛ آب یا خوراکـے میل دارید؟ بلكه بدون چون و چرا ازش پذیرایـے كنیم.به این میگن میهمان نوازی.

🌿 هیچگاه از مجردی نپرسیم؛ چرا هنوز ازدواج نکردی؟ بلكه از خداوند بخواهیم، همسری شایسته نصیبش گرداند.

🌿 هیچگاه بخاطر خنداندن دیگران کسـے را مسخره نكنیم، همیشه آنچه برای خود نمـے‌پسندیم برای دیگران هم نپسندیم.

🌸 بیاییم انسانیت را ترویج دهیم..

دعای چوپان

دعای چوپان

 ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ. ﺍﺯ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏«ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ؟ » ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؛ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ‏» ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﻟﻄﻒ ﮐﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﭘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺍﻥ! ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ‏نماﺯﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ! ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩ؟ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ. ﺷﺐ ﻫﻨﮕﺎﻡ، ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺅﯾﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺭﺩ. ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏«ﭼﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﯼ؟‏» ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ: ‏ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺩﻋﺎﯼ ﺁﻥ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ! ﻣﺮﺩ، ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻨﺎﺯه ﭘﺪﺭﺵ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭼﻪ ﺩﻋﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ؟ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ، ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺘﻢ: ‏«ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ، ﯾﮏ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺯﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺗﻮﺳﺖ. ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟‏» ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍﯼ ﺁﻥ ﭼﻮﭘﺎﻥ ... ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻋﺎﯼ ﯾﮏ ﺩﻝ ﺻﺎﻑ، ﺍﺯ ﺻﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﯾﮏ ﺩﻝ ﭘﺮﺁﺷﻮﺏ ﺑﻬﺘﺮ است ,

*ای کاش این حکایت به گوش همگان  برسد*

*حکایتی زیبا درباره حق الناس حتما بخونید*

ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ، که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد ! ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺑﺨﻮﺍﺑﺪ . ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.

ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدنﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ . ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑه ﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ . ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪنکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ. ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند: ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ ‏(ﺧﺮ ‏) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ . ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮﺧﻮﺩ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭاندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭفلان ﺭﻭز به خرت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و.... ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﻫﺎ  که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید .

ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ می شود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺎﻥ می آیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ .

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ ! ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید:  ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ...

ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست ورنه پنداری که هر لحظه اجل دنبال توست

هر چه خوردی، مال مور و هر چه هستی مال گور هر چه داری مال وارث، هر چه کردی مال توست...

                  MOSTAFA

داستان  مالک معتبرترین برند موبایل و لب تاب دنیا « اپل »

حکایت

سالها پیش پسربچه ی فقیری ازجلوی یه مغازه ی میوه فروشی رد میشد که بطور اتفاقی چشمش به میوه های داخل مغازه افتاد، صاحب مغازه که پسرک را تو اون حال دید دلش سوخت ورفت یه سیب ازروی میوه ها برداشت و دادبه پسربچه.پسربچه باولع زیادسیب رابه دهانش بردو خواست یه گازمحکم به سیب بزند که یه فکری به ذهنش خطورکرد، اون باخودش گفت بهتره این سیب را ببرم دم یه مغازه ی دیگه و بادوتا سیب کوچکتر عوض کنم و این کارا انجام دادو بعدیکی از سیبها راخورد و اون یکی راهم به یه نفر فروخت و باپولش دوباره دوتا سیب خرید و این کار را اینقدر انجام داد تا اینکه تونست یه مقدارپول جمع کنه وبعدش با این پول ها دیگه برای خرید سیب سراغ میوه فروش نمیرفت و مستقیمأ از جایی که میوه فروش میوه تهیه میکرد میوه میخرید.چندسال گذشت و حالا دیگه اون پسرک بزرگترشده بودو با این کارش موفق شده بود مغازه ای دست وپا کنه و کم.کم بااین مغازه اوضاع مالیش خوب شده بود. اون جوان دیگه به این پول ها راضی نمیشد وسعی کرد برای خودش یه کاردیگه ای دست وپا کنه وباهمین هدف یه شرکت کوچیک تولیدقطعات الکترونیک دست وپا کردو چندنفر را هم سرکار گذاشت چندسالی گذشت واون شرکتش راگسترش داد و بجای چند نفر، چندین هزار نفر رو استخدام کردو بجای تولید قطعات شروع به ساخت موبایل ولب تاب کرد و موفق به تولید بزرگترین و باکیفیت ترین موبایلهای دنیا شد،

اون شخص کسی نبود بجز " استیوجابز  " مالک معتبرترین برند موبایل و لب تاب دنیا « اپل »  

اون توی یه مصاحبه گفته :

علت اینکه شکل مارک جنسهای من عکسه سیبه،

به این دلیله که یادم نره کی بودم و هرگاه خواستم مغرور بشم

گذشته ام رو بادیدن این سیب به یادبیارم...                         Mostafa

هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن :

 هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن :

١_     پدر    ٢_    مادر

هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو : ١_نمیتونم ٢_بد شانسم

هیچ وقت این دو تا کارو نکن : ١_دروغ ٢_غیبت

همیشه این دو تا جمله رو به خاطر بسپار:١_آرامش با یاد خدا ٢-دعای پدرو مادر

همیشه دوتا چیز و به یاد بیار: ١_دوستای گذشته رو٢_خاطرات خوبت رو

همیشه به این دو نفر گوش کن : ١_فرد با تجربه ٢_معلم خوب

همیشه به دو تا چیز دل ببند : ١_صداقت ٢_صمیمیت

همیشه دست این دو نفرو بگیر: ١_یتیم ٢_فقیر     

Mostafa

من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

mostafa

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:

- ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلاً توقع چنین حرفی رو  نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا پرید و میان بازار و جمعیت، یقۀ جوان رو گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

- مردیکۀ عوضی، مگه خودت ناموس نداری…؟ خجالت نمیکشی؟؟

اما جوان،خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی بشه و واکنشی نشون بده، همان طور مودبانه و متین ادامه داد..

- خیلی عذر میخوام؛ فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین! دیدم همۀ بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم، که نامردی نکرده باشم…! حالا هم یقه مو ول کنین! از خیرش گذشتم!!

مرد خشکش زد… همانطور که یقۀ جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمیجوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:

- ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلاً توقع چنین حرفی رو  نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا پرید و میان بازار و جمعیت، یقۀ جوان رو گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

- مردیکۀ عوضی، مگه خودت ناموس نداری…؟ خجالت نمیکشی؟؟

اما جوان،خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی بشه و واکنشی نشون بده، همان طور مودبانه و متین ادامه داد..

- خیلی عذر میخوام؛ فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین! دیدم همۀ بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم، که نامردی نکرده باشم…! حالا هم یقه مو ول کنین! از خیرش گذشتم!!

مرد خشکش زد… همانطور که یقۀ جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد…

آنها که موهای صاف دارند

 این مطالب رو بخون  جالبه

آنها که موهای صاف دارند... فر می‌زنند...! و آنها كه موی فر دارند... موی‌شان را صاف می‌كنند...!

عده‌ای آرزو دارند خارج بروند... و آنها كه خارج هستند برای وطن دلشان لك زده و ترانه‌ها می‌سُرايند...!

مجردها می‌خواهند ازدواج کنند... متأهل‌ها می‌خواهند مجرد باشند...!

عده‌ای با قرص و دارو از بارداری جلوگيری می‌كنند... و عده‌ای ديگر با قرص و دارو میخواهند باردار شوند...!

لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ چاق بشوند... و چاق‌ها همواره حسرت لاغری را می‌كشند...!

شاغلان از شغلشان می‌نالند... بیکارها دنبال همان شغلند...!

فقرا حسرت ثروتمندان را می‌خورند... ثروتمندان دغدغه‌ی نداشتن صفا و خون‌گرمیِ فقرا دارند...!

افراد مشهور از چشم مردم قایم می‌شوند...  مردم عادی می‌خواهند مشهور شده و دیده شوند...!

سیاه‌پوستان دوست دارند سفیدپوست شوند... و سفیدپوستان خود را برنزه می‌کنند...!

و هیچ‌کس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است :

 "قدر داشته‌هایت را بدان و از آنها لذت ببر"

قانونهای ذهنی می‌گویند خوشبختی یعنی "رضایت" مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر، مهم این است که از همانی که داری راضی باشى...آن‌وقت ”خوشبختی”...

خداوندا سپاسگزارم       Mostafa

این را بدانیم که:

_کسی که دربارۀ پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصاف دارند، احمق نیست، مناعت طبع دارد.

_کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن، عده ای را منتظر نمی گذارد، احمق نیست، منظم و محترم است.

_کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمی گوید که ندارم و گرفتارم، احمق نیست. کریم و جوانمرد است.

_کسی که از معایب و کاستی های دیگران، در می گذرد و بدی ها را نادیده می گیرد، احمق نیست. شریف است.

_كسي كه در مقابل بي ادبي و بي شخصيتي ديگران با تواضع و محترمانه صحبت مي كند و مانند آنها توهين و بد دهني نمي كند، احمق نيست. مودب و باشخصيت است.

_کسی که به حرف های پشت سرش زده میشود اهمیت نمی دهد, بی خبر نیست صبور و با گذشت است.

"انسان بودن هزينه سنگيني دارد . Mostafa

لذت بردن را یادمان ندادند

 واقعا جالب است

لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ ! از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم. در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم. تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصير غروب جمعه است و بس! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ: ﻣﺪﺭﺳﻪ.. ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .. ﮐﺎﺭ.. ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ! ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ...

پروفسور حسابی

داستان قوز بالا  قوز

مردی بود که قوز داشت و خیلی غصه می‌خورد چرا قوز دارد؟ یك شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال كرد صبح شده و برای نظافت به حمام رفت. از سر تون حمام كه رد شد صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نكرد و رفت تو. در رختکن سرگرم درآوردن لباس‌هایش بود و توجهی نکرد که حمامی هست یا نه. وارد گرمخانه كه شد دید جماعتی بزن و بكوب دارند و مثل اینكه عروسی داشته باشند می‌زنند و می‌رقصند. او هم بنا كرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی كردن. در حالی که می‌رقصید دید پاهای آنها سم دارد. آن وقت بود فهمید كه آنها از ما بهتران هستند. اگر چه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آنها هم نیاورد.

از ما بهتران هم كه داشتند می‌زدند و می‌رقصیدند فهمیدند كه او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفیقش كه او هم قوز داشت، از او پرسید: «تو چكار كردی كه قوزت صاف شد؟»

او هم ماجرای آن شب را تعریف كرد. چند شب بعد رفیقش رفت حمام. دید باز حضرات آنجا جمع شده‌اند. خیال كرد كه همین كه برقصد از ما بهتران خوششان می‌آید. وقتی كه او شروع كرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی كردن، از ما بهتران كه آن شب عزادار بودند، اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای قوزش. آن وقت بود كه فهمید كار بی‌مورد كرده و گفت: «ای وای، دیدی كه چه به روزم شد، قوز بالا قوز شدم!»

هنگامی كه یك نفر گرفتار مصیبتی شده و از روی ندانم‌كاری مصیبت تازه‌ای هم برای خودش فراهم می‌كند این مثل را می‌گویند. Mostafa

این را بدانیم که:

_کسی که دربارۀ پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصاف دارند، احمق نیست، مناعت طبع دارد.

_کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن، عده ای را منتظر نمی گذارد، احمق نیست، منظم و محترم است.

_کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمی گوید که ندارم و گرفتارم، احمق نیست. کریم و جوانمرد است.

_کسی که از معایب و کاستی های دیگران، در می گذرد و بدی ها را نادیده می گیرد، احمق نیست. شریف است.

_كسي كه در مقابل بي ادبي و بي شخصيتي ديگران با تواضع و محترمانه صحبت مي كند و مانند آنها توهين و بد دهني نمي كند، احمق نيست. مودب و باشخصيت است.

_کسی که به حرف های پشت سرش زده میشود اهمیت نمی دهد, بی خبر نیست صبور و با گذشت است.

"انسان بودن هزينه سنگيني دارد . Mostafa

پندانه

بخشید این پندانه رو بخون خیلی جالبه حتما بخونش

⁉️از بهلول پرسیدند درقبرستان چه میکنی؟؟؟

☑️ او در جواب گفت:

با جمعی نشسته ام که به من آزار نمیرسانند        حسادت نمی کنند       دروغ نمی گویند        طعنه نمیزنند خیانت نمی کنند        قضاوت نمی کنند           مرا به یاد سرای آخرت می اندازند                     و بالا تر از همه ی اینها اگر از پیششان بروم... پشت سرم بد گویی نمی کنند. Mostafa

ﺧﺮﯼ ﻭ ﺷﺘﺮﯼ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺑﻄﻮﺭ ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ.

 ﺧﺮﯼ ﻭ ﺷﺘﺮﯼ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺑﻄﻮﺭ ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ. ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﭼﺮﯾﺪﻥ ﻋﻠﻒ، ﺣﻮﺍﺳﺸﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺷﺪﻧﺪ! ﺷﺘﺮ ﭼﻮﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺧﻄﺮ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺧﺮ! ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﺷﻮﯾﻢ ﻭ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭﻣﺎﻥ ﭘﯽ ﺑﺒﺮﻧﺪ! ﺧﺮ ﮔﻔﺖ: "ﺍﺗﻔﺎﻗﺎً ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﻋﺖ، ﻋﺎﺩﺕ ﻧﻌﺮﻩ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ!!" ﺷﺘﺮ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﻧﻌﺮﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﮔﺮﺩﺩ، ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺑﯿﺎﻓﺘﻨﺪ... ﺧﺮ ﮔﻔﺖ:متأﺳﻔﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﻋﺰﯾﺰ! ﻣﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﻧﻌﺮﻩ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ ﺗﺮﮎ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﻮﺟﺐ ﻣﺮﺽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻼﮐﺖ ﺟﺎﻥ!!!" ﭘﺲ ﺧﺮ ﺑﯽ ﻣﺤﺎﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩﻫﺎﯼ ﺩﻟﺨﺮﺍﺵ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺷﺖ!! ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ، ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﮔﺮﺩﻳﺪﻧﺪ ﻭ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺻﻒ ﭼﺎﺭﭘﺎﻳﺎﻥ ﺑﺎﺭﮐﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ...

ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﺍﻩ، ﺁﺑﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮ ﻣﯿﺴﺮ ﻧﺒﻮﺩ. ﭘﺲ ﺧﺮ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺷﺘﺮ ﻧﺸﺎﻧﻴﺪﻩ ﻭ ﺷﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺏ ﺭﺍﻧﺪﻧﺪ. ﭼﻮﻥ ﺷﺘﺮ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﻋﻤﻖ ﺁﺏ ﺭﺳﯿﺪ، ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﮑﻮﺑﯽ ﻭ ﺭﻗﺼﯿﺪﻥ ﻧﻤﻮﺩ!! ﺧﺮ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺷﺘﺮ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﯽ؟ ﻧﮑﻦ ﺭﻓﯿﻖ! ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻣﯽﺍﻓﺘﻢ ﻭ ﻏﺮﻕ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ!!" ﺷﺘﺮ ﮔﻔﺖ: ﺧﺮ ﺟﺎﻥ! ﻣﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺑﺮﻗﺼﻢ!!! ﺗﺮﮎ ﻋﺎﺩﺕ ﻫﻢ ﻣﻮﺟﺐ ﻣﺮﺽ ﻭ ﻫﻼﮐﺖ ﺍﺳﺖ!!!" ﺧﺮ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﺮﭼﻪ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﮐﺮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺷﺘﺮ ﻭﻗﻌﯽ ﻧﻨﻬﺎﺩ... ﺧﺮ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺭﻓﯿﻘﯽ ﻫﺴﺘﯽ؟! ﺷﺘﺮ ﮔﻔﺖ: "ﭼﻨﺎﻧﮑﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﻧﻮﺑﺖ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﻬﻨﮕﺎﻡ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻗﺺ ﻧﺎﺳﺎﺯ ﺍﺷﺘﺮ ﺍﺳﺖ..." ﺷﺘﺮ ﺑﺎ ﺟﻨﺒﺸﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺑﻴﻨﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻏﺮﻕ ﺳﺎﺧﺖ... ﺷﺘﺮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: "ﺭﻓﺎﻗﺖ ﺑﺎ ﺧﺮ ﻧﺎﺩﺍﻥ، ﻋﺎﻗﺒﺘﯽ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ... ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻫﻼﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻢ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺑﻨﺪ ﮐﺸﻴﺪ!       Mostafa

فردی مسلمان همسایه ای کافر داشت

حتماً بخونید                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                     فردی مسلمان همسایه ای کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد : خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر, مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید) زمان گذشت و مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد . مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم ک بنده ات را فراموش نکردی و غذای مرا در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... ! روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافر است ک غذا برایش می آورد. از آن شب ب بعد، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم ک چرا جانش را نگرفتی!!!

حکایت خیلیاست                                                                                         Mostafa

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

 

شکست_خوردن_را_یاد_نگیرید

ژیار, [۲۶.۰۸.۱۷ ۱۰:۲۹] ژیار: شکست_خوردن_را_یاد_نگیرید❗️

تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست به واسطه یک جریان الکتریکی ضعیف، شوکی خفیف به آن ها وارد کند. از طرفی، کلیدی روی دیوار اتاق بود که با فشردن آن، شوک قطع می شد.

وقتی اولین شوک به سگ ها وارد شد، آنها بالا و پایین پریدند تا بالاخره بعد از مدتی یکی از سگ ها به طور اتفاقی آن کلید را زد و شوک قطع شد. از آن پس سگ ها یاد گرفتند که با زدن آن کلید، شوک الکتریکی ناخوشایند قطع می شود.

در مرحله دوم آزمایش، همین سگ ها را به اتاق دیگری بردند که کلید آن را غیرفعال کرده بودند. سگ ها چندین بار کلید را زدند، اما چون شوک همچنان ادامه داشت، دیگر ادامه ندادند...

بعد از این مرحله، دوباره سگ ها را به اتاق اوّل بازگرداندند (اتاقی که کلید سالم داشت) و آزمایش را دوباره تکرار کردند. این بار هیچ کدام از سگ ها حتی سعی نکردند که کلید را فشار دهند.

 

👌نـتـیـجـه:

هیچ کس با ناامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم، «شـکـسـت خـوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن را هم نمی دهیم...❗️

Mostafa

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

کاش دنیا مثل قدیما بود

Mostafa گل فروش سر کوچه میگفت: ما بچه بودیم. بابام یخ فروش بدود گاهی درآمد داشت گاهی هم نداشت. گاهی نونمون خشک بود گاهی چرب. شاید ماهی یکبار هم غذای آنچنانی نمیخوردیم. نون و پنیر و سبزی گاهی نون خالی... اما چشممون گشنه نبود.

یه دایی داشتم اون زمان کارمند دولت بود. ملک و املاک داشت و وضعش خوب بود. مادرمون ماهی یک بار میبردمون خونه ی دایی. زنش، زن خوبی بود. آبگوشت مشتی بار میذاشت و همه سیر میخوردیم... سه تا بچه هم سن و سال من داشت. به خدا ما یک بار فکر نکردیم باباشون وضعش توپه و بابای ما یخ فروش. از بس مردم دار بودن، انسان بودن، خودنمایی و پز دادن تو کارشون نبود. اونا هم میامدن خونه ما... داییم دو سه کیلو گوشت و برنج می آورد یواش میداد دست مادرم و سرشو می آورد دم گوش مادرم و آهسته میگفت آبجی ناقابله. تا مادرم میخواست تشکر کنه با چشماش اشاره میکرد که چیزی نگه. مادرم هم ساکت میشد.

الان دیگه اینطوری نیست. مردم دنبال لذت بردن از زندگی نیستن. دنبال این هستن که مدام داشته هاشون رو به رخ دیگران بکشن. دلیلشم اینه که تازه به دوران رسیده ها، زیاد شدن. تقی به توقی خورده، یه پول و پله ای افتاده دستشون، دیگه نمیدونن اصالت رو نمیشه با پول سیاه خرید...

حتی بچه ها هم، اهل دک و پز شدن. بچه یه وجبی، به خاطر کیف و کفش قر و فریش، همچین پزی میده به دوستاش که بیا و ببین.

اینا بچه ان، تربیت نشدن، ننه و باباش، ملتفتش نکردن که این کار بده. اگه همکلاسیش نداشته باشه، باید چکار کنه؟ لابد میدونن که میره خونه، بهانه میگیره، و باباش شرمنده میشه تو روش.

قدیم اگه کسی ناهار اشکنه میپخت، تیلیت میکرد و یه کاسه هم واسه همسایه اش میفرستاد و میگفت شاید بوی غذام همسایه ام رو به هوس بندازه و اونم غذا نداشته باشه.

اگه یه خانواده توی محل تلویزیون ۱۴ اينچ میخرید، همه جمع میشدن توی خونه اش واسه تماشا... دک و پز نبود. نهایت صفا و صداقت بود. الان طرف پسته میخوره پوستشو قاب میگیره! میخواد بگه آهای مردم من وضعم خوبه، دیگه نمیگه شاید همسایه اش نداشته باشه و حسرت بخوره.

قدیم مردم صفا داشتن، الان بی وفا شدن. ربطی هم به پیشرفت علم و اینجور چیزا نداره.

این رفتارا که پیشرفت نیست اینا افت اخلاقه...

كاش دنيا مثل قديما بود...