حکايت  از  شیخ   سعدی ( رحمت اله علیه )

پادشاهي را شنيدم به کشتن اسيري اشارت کرد بيچاره درآن حالت نوميدي ملک را دشنام دادن

گرفت و سقط 

گفتن که گفت هاند هر که دست از جان بشويد هر چه در دل دارد بگويد

 وقت ضرورت چو نماند گريز دست بگيرد سر شمشير تيز

اذا يئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ کَسنّورِ مغلوب يَصولُ عَلي الکلبِ

ملک پرسيد چه مي گويد يکي از وزراي نيک محضر گفت: اي خداوند هم يگويد وَ الْکاظِمينَ

الغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ، ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت. وزير ديگر که ضدّ او

بود گفت ابناي جنس ما را نشايد در حضرت

 پادشاهان جز به راستي سخن گفتن اين ملک را

دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روي ازين سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وي پسنديده تر آمد

مرا زين راست که تو گفتي که روي آن در مصلحتي بود و بناي اين بر خبثي و خردمندان گفته اند

دروغي مصلحت آميز به که راستي فتن هانگيز

هر که شاه آن کند که او گويد حيف

 باشد که جز نکو گويد

در آداب صحبت

شاه از بهر دفع ستمکارانست و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران هرگز دو خصم به حق راضی پیش قاضی نروند.

خراج اگر نگزارد کسی به طیبت نفس   به قهر ازو بستانند و مزد سرهنگی

قاضی چو بر شوت بخورد پنج خیار     ثابت کند از بهر تو ده خربزه زار

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز           کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

زانگه که ترا بر من مسکین نظرست آثارم از آفتاب مشهورترست

گر خود همه عیب ها بدین بنده درست هر عیب که سلطان بپسندد هنرست

گلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم

به گفتا من گلی ناچیز بودم ولیکن مدتی با گل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم

اللّهمَ مَتِّع المسلمينَ به طول حياتِه و ضاعِف جميلَ حسناتِه و ارْفَع درجةَ اودّائه و وُلاتِه وَ دمِّر علي

اعدائه و شُناتِه بماتُلِيَ في القرآن مِنْ آياتِهِ اللّهُم آمِن بَلدَه و احفَظْ وَلَدَه

کرم بين و لطف خداوندگار              گنه بنده کرده است و او شرمسار

گر کسی وصف او ز من پرسد بیدل از بینشان چه گوید باز

عاشقان کشت گان معشوقند برنیاید ز کشت گان آواز

یکی از صاحبدلان سر به جیب

19 مراقبت 20 فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده آنگه

که از آن حالت باز آمد. یکی از دوستان به طریق انبساط او را گفت: از آن بوستان که بودی ما را

چه تحف های کرامت آوردی؟

گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم

بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بیخبرانند کانرا که خبر شد خبری باز نیامد

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم وز هر چه گفت هاند و شنیدیم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

از حکایت های شیرین سعدی...

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم

یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند

در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:

اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم

اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد . . .

دلا از جان چه برخیزد؟ یکی جویای جانان شو

دلا از جان چه برخیزد؟ یکی جویای جانان شوبلای عشق را گر دوست داری دشمن جان شو
خرد را از سر غیرت قفای خاک پاشان زنهوا را از بن دندان حریف آب دندان شو
تو را هم کفر و هم ایمان حجاب است ار تو عیارینخست از کفر بیرون آی و پس در خون ایمان شو
اگر با خاک پاشانت سواری آرزو باشدتو از دیوان دیوان خیز و زی قصر سلیمان شو
اگر در پیش کاخ او سواریت آرزو آیدچو طفلان خوابگه بگذار و زی میدان مردان شو
گر او شب رنگ در تازد تو خود را خاک میدان کنور او چوگان به کف گیرد تو همچون گوی غلطان شو
تو را یک زخم پیکانش ز بند خود برون آردبه صد فرسنگ استقبال آ، یک زخم پیکان شو
چو در جایی همه او باش و چون از جای بگذشتیچه داری آرزو آن کن، چه بینی خوب‌تر آن شو
تو آن مشنو که مرغ شوم خواهد جای ویران راگرت گنج دل آباد است سوی گنج ویران شو
تو بیرون از حرم زانی که خاقانی است بند توز خاقانی برون آی و ندیم خاص خاقان شو
وگر خواهی کز این منزل امان آن سرا یابیامانت دار یزدان را نیابت دار حسان شو
رسول کائنات احمد، شفیع خلق، ابوالقاسمجمال جوهر آدم، کمال گوهر هاشم
به راه عاشقی شرط است راه عقل نارفتنچو درد عشق پیش آید به صد جان پیشوا رفتن
به کوی عشق هم عشق است رهبر زآن که مردان رابه امر پادشا باید به صدر پادشا رفتن
هوا را راه ده لیکن نه آن راهی که دل خواهدکه نزد عاشقان کفر است بر راه هوا رفتن
به ترکستان اصلی شو برای مردم معنیبه چین صورتی تا کی پی مردم گیا رفتن
دل اندر بند جان نتوان به وصل دوست پیوستنبت اندر آستین نتوان به درگاه خدا رفتن
طریق عاشقی چبود؟ به دست بی‌خودی خود رابه فتراک عدم بستن، به دنبال فنا رفتن
گه از سوز جگر در سور سر دلبران بودنگه از راه صفت برخوان اخوان الصفا رفتن
جرس وار ار تو را دردی است، تا کی ناله کردننجیب آسا گرت باری است، تا کی راه نارفتن
هنوز اندر بیابان باشی آن ساعت که جانت راازین کرخ فنا باید به بغداد بقا رفتن
ز تو تا غایت مقصد چه یک روزه چه صد سالهچو راهی در میان داری که می‌باید تو را رفتن
اگر نه دشمن خویشی چه می‌باید همه خود رادرون‌سو شسته جان کندن برون‌سو ناروا رفتن
در این منزل ز سربازی پناهی ساز خاقانیکه ره پر لشکر جادوست نتوان بی‌عصا رفتن
به ترک نفس‌گوی از خاصه‌ی عشقی که زشت آیدرفیق بولهب بودن، طریق مصطفی رفتن
مدار عالم خلقت، مراد خلقت آدمقوام مرکز سفلی، امام حضرت اعظم
اگر پای طلب داری قدم در نه که راه اینکشمار ره نمایان را قلم درکش که ماه اینک
نخست از عاشقی خود را به راه بی‌خودی گم کنکه خود ز آنجا ندا آید که ای گم گشته راه اینک
به سر بازی توان دیدن بساط بارگاه اواگر داری سر این سر، در آن بارگاه اینک
سری چبود؟ برو درباز آندر کوی وصل اوسری را صد سراست و هر سری را صد کلاه اینک
تو را چون عشق او پذرفت دعوی بر دو عالم کنکه بر تحقیق آن دعوی قبول او گواه اینک
چو دارالملک جانت را به مهر مهر او بینیمترس از زحمت غوغا به میدان آی، شاه اینک
تو در چاه تحیر مانده وز بهر خلاص توخیال او رسن در دست بر بالای چاه اینک
برون تاز اسب همت را، کجا بیرون ازین گنبدوگر چرب آخورش خواهی هم آب و هم گیاه اینک
بیار آهی که چون از تنگنای لب رها گرددتو را گویند بر کیوان نگر کایوان ماه اینک
ز صف تفرقه برخیز و بر صف صفا بگذرکه از رندان شاه دل سپاه اندر سپاه اینک
به غفلت گر ز خاقانی گناهی در وجود آمدبه استغفار آن خرده بزرگی عذر خواه اینک
حریف خاص اوادنی محمد کز پی جاهشسر آهنگان کونینند سرهنگان درگاهش
شهنشاهی که درع شرع هم‌بالای او آمدقدر دستی که فرق عرش نطع پای او آمد
ز درگاه قدم در تاخت تیغ و نطق همراهشازل دستور او گشت و ابد مولای او آمد
ملایک باروار و در لوای عصمت او شدخلایق با هزاهز در رکاب رای او آمد
به دست لااله افکند شادروان الا اللهکه توقیع رسول الله بر طغرای او آمد
تبارک خطبه‌ی او کرد و سبحان نوبت او زدلعمرک تاج او شد، قاب قوسین جای او آمد
کبوتر پرده‌ی او داشت، سایه خیمه‌ی او شدزبان کشته‌ی پر زهر هم گویای او آمد
قلم بیگانه بود از دست گوهر بار او لیکنقدم پیمانه‌ی نطق جهان پیمای او آمد
شب خلوت که موجودات بر وی عرضه کرد ایزدجهان چون ذره‌ای در دیده‌ی بینای او آمد
مهیا کرد پنج ارکان ملت را به چار ارکانکه هر یک جدولی بوده است کز دریای او آمد
کنون جز ناصر الدین کیست کز بهر نیابت راز بعد چار تن در چار بالش‌های او آمد
سراندازی که تا بود از برای گردن ملتنظام عقد شرع از کلک گوهر زای او آمد
امام شرع و سلطان طریقت ناصر الدین، آنکه تارایات او آمد نگون شد چتر بد دینان
ابو اسحق ابراهیم کاندر جنب انعامشبه یک ذره نمی‌سنجد سپهر و هفت اجرامش
بدان ژنده که او دارد طراز خلعت است آریکه نفس زنده‌ی پخته است زیر ژنده‌ی خامش
به طفلی بت شکست از عقل در بتخانه‌ی شهوتبرآمد اختر اقبال و دید و هم نشد رامش
بلی در معجز و برهان براهیم این چنین بایدکه نه صیدش کند اختر نه دامن گیرد اصنامش
اگر دجال شکلی سنگ زد بر کعبه‌ی جاهشهم‌اکنون ز آفت گردون بگردد نقش ایامش
که بود آن کس که پیل آورد وقتی بر در کعبهکه مرغش سنگ باران کرد و دوزخ شد سرانجامش
گرفتم کتش ناب است قدح حاسدان در ویچو آتش نام او داند کجا سوزاند اندامش
من اندر طالعش دیدم سعادت‌ها و می‌دانمکه گر ادریس زنده استی همین گفتی در احکامش
چه باک ار یک جهان خصم است آن کس را که گر خواهدجهانی نو پدید آرد جهاندار از پی کامش
دریغا گنجه‌ی خرم که اکنون جای ماتم شدکه از فر چنین صدری فراق افتاد فرجامش
اگر در جنبش آید باز خاک او عجب نبودگر این کوه شریعت بود چندین گاه آرامش
نباتش هر زمانی از زبان حال می‌گویدکس کن ابر ما گم کرد، گم باد از جهان نامش
زهی صدری که خصمت را گیا نفرین همی خواندنگر تا آنکه جان دارد چه نفرین بر زبان راند
مبارک حضرتا، ایام در ظل تو آسایدمقدس خاطرا، اسلام را رای تو پیراید
روان صاحب الاعراف موقوف است تا محشرمیان دوزخ و فردوس که تا رایت چه فرماید
کسی کز خیل اعدای تو شد، بر روزگار اوقضا خندان همی آید، قدر دندان همی خاید
بفرساید ز سوز دولت تو سد اسکندرچه باشد جان یاجوجی کز آن آتش نفرساید
حسودان تو گرچه دیگ‌ها پختند، می‌دانمکه در وی نیست آن چیزی که زا شهر شما زاید
حدیث و فعلشان بی‌حرف گویی صفر بر جانشچو گفتم در دگر جایش دگر گفتن چه می‌باید
عروسان سر کلک تو در پرده شدند از منمرا هم هدیه‌ای باید که هر یک روی بنماید
من این تحفه طرازیدم به دندان مزدشان آریعروس آخر چو هدیه دید دانم روی بگشاید
چو یزدان وحی کرد از غیب سوی نحل، می‌شایستاگر تو سوی خاقانی فرستی نامه‌ای شاید
اگر ذات تو یزدان وار فیض فضل می‌باردضمیرم نیز نحل آسا شفای جان می‌افزاید
به جان تو که گردون را ولیعهد است جاه تواگر درعهد تو چون من سخن‌گویی پدید آید
سخن پیرایه‌ی کهنه است و طبع من مطرا گرمرا بنمای استادی کز این سان کهنه آراید

(که همه اوست هر چه هست یقین - جان و جانان و دلبر و دل و دین)

عراقی

طاب روح‌النسیم بالاسحار

این دورالندیم بالانوار

در خماریم، کو لب ساقی؟

نیم مستیم کو کرشمهٔ یار؟

طره‌ای کو؟ که دل درو بندیم

چهره‌ای کو؟ که جان کنیم نثار

خیز، کز لعل یار نوشین لب

به کف آریم جان نوش گوار

که جزین باده بار نرهاند

نیم مستان عشق را ز خمار

در سر زلف یار دل بندیم

تا به روز آید آخر این شب تار

ز آفتابی که کون ذرهٔ اوست

بر فروزیم ذره‌وار عذار

چون که همرنگ آفتاب شویم

شاید آن لحظه گر کنیم اقرار

کاشکار و نهان همه ماییم

«لیس فی‌الدار غیرنا دیار»

ور نشد این سخن تو را روشن

جام گیتی‌نمای را به کف آر

تا ببینی درو، که جمله یکی است

خواه یکصد شمار و خواه هزار

هر پراگنده‌ای، که جمع شود

بر زبانش چنین رود گفتار

گر عراقی زبان فرو بستی

آشکارا نگشتی این اسرار

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

اکئوس تلاء لات بمدام

ام شموس تهللت بغمام؟

از صفای می و لطافت جام

در هم آمیخت رنگ جام و مدام

همه جام است و نیست گویی می

یا مدام است و نیست گویی جام

چون هوا رنگ آفتاب گرفت

هر دو یکسان شدند نور و ظلام

روز و شب با هم آشتی کردند

کار عالم از آن گرفت نظام

گر ندانی که این چه روز و شب است؟

یا کدام است جام و باده کدام؟

سریان حیات در عالم

چون می و جام فهم کن تو مدام

انکشاف حجاب علم یقین

چون شب و روز فرض کن، وسلام

ور نشد این بیان تو را روشن

جمله ز آغاز کار تا انجام

جام گیتی‌نمای را به کف آر

تا ببینی به چشم دوست مدام

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

آفتاب رخ تو پیدا شد

عالم اندر تفش هویدا شد

وام کرد از جمال تو نظری

حسن رویت بدید و شیدا شد

عاریت بستد از لبت شکری

ذوق آن چون بیافت گویا شد

شبنمی بر زمین چکید سحر

روی خورشید دید و دروا شد

بر هوا شد بخاری از دریا

باز چون جمع گشت دریا شد

غیرتش غیر در جهان نگذاشت

لاجرم عین جمله اشیا شد

نسبت اقتدار و فعل به ما

هم از آن روی بود کو ما شد

جام گیتی‌نمای او ماییم

که به ما هرچه بود پیدا شد

تا به اکنون مرا نبود خبر

بر من امروز آشکارا شد

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

ما چنین تشنه و زلال وصال

همه عالم گرفته مالامال

غرق آبیم و آب می‌جوییم

در وصالیم و بی‌خبر ز وصال

آفتاب اندرون خانه و ما

در بدر می‌رویم، ذره مثال

گنج در آستین و می‌گردیم

گرد هر کوی بهر یک مثقال

چند گردیم خیره گرد جهان؟

چند باشیم اسیر ظن و خیال؟

در ده، ای ساقی، از لبت جامی

کز نهاد خودم گرفت ملال

آفتابی ز روی خود بنمای

تا چو سایه رخ آورم به زوال

تا ابد با ازل قرین گردد

دی و فردای ما شود همه حال

در چنین حال شاید ار گویم

گر چه باشد به نزد عقل محال

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

ای به تو روز و شب جهان روشن

بی‌رخت چشم عاشقان روشن

به حدیث تو کام دل شیرین

به جمال تو چشم جان روشن

شد به نور جمال روشن تو

عالم تیره ناگهان روشن

آفتاب رخ جهانگیرت

می‌کند دم به دم جهان روشن

ز ابتدا عالم از تو روشن شد

کز یقین می‌شود گمان روشن

می‌نماید ز روی هر ذره

آفتاب رخت عیان روشن

کی توان کرد در خم زلفت

خویشتن را ز خود نهان روشن؟

ای دل تیره، گر نگشت تو را

سر توحید این بیان روشن

اندر آیینهٔ جهان بنگر

تا ببینی همان زمان روشن

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

مطرب عشق می‌نوازد ساز

عاشقی کو؟ که بشنود آواز

هر نفس پرده‌ای دگر ساز

هر زمان زخمه‌ای کند آغاز

همه عالم صدای نغمه اوست

که شنید این چنین صدای دراز؟

راز او از جهان برون افتاد

خود صدا کی نگاه دارد راز؟

سر او از زبان هر ذره

هم تو بشنو، که من نیم غماز

چه حدیث است در جهان؟ که شنید

سخن سرش از سخن پرداز

خود سخن گفت و خود شنید از خود

کردم اینک سخن برت ایجاز

عشق مشاطه‌ای است رنگ آمیز

که حقیقت کند به رنگ مجاز

تا به دام آورد دل محمود

بترازد به شانه زلف ایاز

نه به اندازهٔ تو هست سخن

عشق می‌گوید این سخن را باز

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

عشق ناگاه برکشید علم

تا بهم بر زند وجود و عدم

بی‌قراری عشق شورانگیز

شر و شوری فکند در عالم

در هر آیینه حسن دیگرگون

می‌نماید جمال او هردم

گه برآید به کسوت حوا

گه برآید به صورت آدم

گاه خرم کند دل غمگین

گاه غمگین کند دل خرم

گر کند عالمی خراب چه باک؟

مهر را از هلاک یک شبنم

می‌نماید که هست و نیست جهان

جز خطی در میان نور و ظلم

گر بخوانی تو این خط موهوم

بشناسی حدوث را ز قدم

معنی حرف کون ظاهر کن

تا بدانی بقدر خویش تو هم

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

ای رخت آفتاب عالمتاب

در فضای تو کاینات سراب

در نیاید به چشم تو دو جهان

کی به چشم تو اندر آید خواب؟

پیش ازین بی‌رخت چه بود جهان؟

سایه‌ای در عدم سرای خراب

ز استوا مهر طلعت تو بتافت

سایه از نور مهر یافت خضاب

مهر چون سایه از میان برداشت

ما چه باشیم در میان؟ دریاب

اول و آخر اوست در همه حال

ظاهر و باطن اوست در همه باب

گر صد است، ار هزار، جمله یکی است

در نیاید بجز یکی به حساب

برف خوانند آب را، چو ببست

باز چون حل شود چه گویند آب؟

آب چون رنگ و بوی گل گیرد

لاجرم نام او کنند گلاب

بر زبان فصیح هر ذره

می‌کند عشق لحظه لحظه خطاب

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

روی جانان به چشم جان دیدن

خوش بود، خاصه رایگان دیدن

خوش بود در صفای رخسارش

آشکارا همه نهان دیدن

جز در آیینهٔ رخش نتوان

عکس رخسار او عیان دیدن

بوی او را بدو توان دریافت

روی او را بدو توان دیدن

دیدن روی دوست خوش باشد

خاصه رخساره‌ای چنان دیدن

خود گرفتم که در صفای رخش

نتوانی همه نهان دیدن

می‌توان آنچه هست و بود و بود

در رخ او یکان یکان دیدن

در خم زلف او، چه خوش باشد

دل گم گشته ناگهان دیدن!

اندر آیینهٔ جهان باری

می‌توانی به چشم جان دیدن

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

یارب، آن لعل شکرین چه خوش است؟

یارب، آن روی نازنین چه خوش است؟

با لبش ذوق هم نفس چه نکوست؟

با رخش حسن هم قرین چه خوش است ؟

از خط عنبرین او خواندن

سخن لعل شکرین چه خوش است؟

ور ز من باورت نمی‌افتد

بوسه زن بر لبش، ببین چه خوش است؟

مهر جانان به چشم جان بنگر

در میان گمان یقین چه خوش است؟

من ز خود گشته غایب ، او حاضر

عشق با یار هم چنین چه خوش است ؟

آنکه اندر جهان نمی گنجد

در میان دل حزین چه خوش است ؟

تا فشاند بر آستان درش

عاشقی جان در آستین چه خوش است ؟

در جهان غیر او نمی‌بینم

دلم امروز هم برین چه خوش است؟

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

بی‌دلی را، که عشق بنوازد

جان او جلوه‌گاه خود سازد

دل او را ز غم به جان آرد

تن او را ز غصه بگدازد

به خودش آنچنان کند مشغول

که به معشوق هم نپردازد

چون کند خانه خالی از اغیار

آن گهی عشق با خود آغازد

زلف خود را به رخ بیاراید

روی خود را به حسن بترازد

بر لب خویش بوس‌ها شمرد

با رخ خویش عشق‌ها بازد

چون درون را همه فرو گیرد

ناگهی از درون برون تازد

با عراقی کرشمه‌ای بکند

دل او را به لطف بنوازد

تا به مستی ز خویشتن برود

به جهان این سخن دراندازد

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین